عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
خب،اول سلام
ديُم اينکه فکر ميکنم شما هم مثل من اينو شنيده باشيد که خدا بنده هاييش رو که بيشتر دوست داره بيشتر هم مورد امتحان قرار ميده پس اونايي که بي هيچ علتي تو زندگي همش سختي ميکشيد در حالي که هيچ کار خلافي انجام نداده ايد خدا رو شکر کنيد که اينقدر دوستتون داره.
سيُم اين مطلبي که الان ميخوام بذارم دزديه آخه دلم نميومد براتون نذارم:
سيب سرخ،حوا و گندم و انگور بهانه بود.من لياقت بهشت را نداشتم.
انگار براي زنده ماندن بايد سفر ميکردم.هنوز هم در حال سفرم در حال بازگشت.
نمي دانم به خانه ام راهم مي دهند يا نه!
خنده هاي شيطان نگرانم مي کنند.
چهارم من هر وقت از پستيه آدما و زندگي خسته و دل شکسته ميشم اينو با خودم تکرار ميکنم:
شايد زندگي آن جشني نباشد که انتظارش را داشتي اما حالا که به آن دعوت شده اي تا ميتواني زيبايش کن.
پنجم هم تعريفي زيبا از زندگيست:
زندگي،يعني بازي.سه،دو،يک...سوت داور.....بازي شروع شد...! دويدي،دست و پا زدي،غرق شدي،نجات پيدا کردي، خيانت کردي، دل شکستي،عاشق شدي،بي رحم شدي،مهربان شدي،بچه بودي؛بزرگ شدي،پيرشدي سوت داور_______________بله،بازي تمام شد... زندگي را باختي يا بردي، اگه بردي خوش بحالت اگر هم که باختي،اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت، اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت.
ششم، هميشه پيروز باشيد و نظر يادتون نره.
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
خدادوست سکوت وسکوت تنهاصدای خداست
خدا...
ما خدا را گم می کنیم ... در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.
خدا در اغلب شادی های ما سهیم نیست .
تا به حال چند بار از خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟
چقدر همه چیز خوب است ؟؟
چقدر خوب که او هست؟؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست .
زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم
تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ...
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست.
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باش
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
هرگز ره عقل و زهد را طی نکنم
نالم چو نی و گوش به هر نی نکنم
یک جرعه ای از شهد لبت می خواهم
خواهم می و از خلق طلب می نکنم
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
غم فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت
صدایت مثل رویا مثل ابریشم
صدایت مثل معنای محبت مثل گل زیباست
صدایت غرق خوبی هاست
در این تنهایی غمگین
برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن
صدایت اشک هایم را صدا می کرد
تمام اشک های من صدایت را دعا می کرد
صدایت را دعا می کرد.
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت
گر نمیدیدم در این دنیا تو را...
گر نمیدیدم در این دنیا تو را
گر نبودم با تو هرگز آشنا
گر در آن محفل نبودی همچو شمع
یا نمیدیدم تو را در بین جمع
گر زهر بیگانه ای بیگانه تر
می گذشتم از کنارت بی خبر
گر به سوی من نمی کردی نگاه
با نگاهی گر نمی رفتم ز راه
عاشقی گر در سرشت من نبود
یا که عشقت سرنوشت من نبود
گر تو را بخت بد کوتاه من
سوی دیگر می کشید از راه من
این زمان مهرت ز جانم پر نبود
سینه ام منزلکه این در نبود
گر چه عشقت غیر حسرت بر نداشت
ساقیت جز درد در ساغر نداشت
گر چه دیدم در رهت جام بلا
وای بر من گر نمیدیدم تو را...
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
ای عشق مدد کن
که به سامان برسیم
چون مرز تشنه ای به باران برسیم
یا من برسم به یارویا یار به من
یا هر دوبمیریم و به پایان برسیم
نوشته شده توسط فاطیما و بوسه آتشین در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من فاطیما هستم این وبلاگو برای ساده دلی نوشتم که بدون اون زندگی برام جهنمه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY